
چي بگم؟
از كجا بگم؟
بگم از دنياي پست و بي رنگ يا از دنياي آشفته ي ذهن آدما؟
ذهنهايي كه گاهي انقدر كوچيكن كه دو قدم جلوتر از زمان حالشونو نمي بينن يا از زماني كه انقدر بزرگ و دورن كه خودشونو پوچ مي بينن؟
بگم از لحظه ي همون اتفاق كه هنوز اونايي كه روحاشون زنده است مي فهمنش و بقيه همه بهش عادت كردن؟ اتفاق تلخ جان سپردن به شيطان بي محبت و فاني؟
بگم از اونايي كه هنوز مهربونن يا اونايي كه مهربوني براشون افسانه ي دروغين قبل از خواب كودكانه است؟
بگم از اونايي كه آشناي درد هم ديگن يا اونايي كه درد بقيه براشون بازيچه شده كه با ادامه ي بي رحميشون دنيا رو سياه تر كنن؟
از هم زبونهايي كه هنوز با برق وجودشون دنيا نفسي ميكشه هرچند بي رمق، يا اونايي كه دنيا رو از دنيا بودن شرمنده كردن؟
از دستايي كه در كشاكش كمك خسته شدن يا دستايي كه جز رنگ بدي و پليدي نديدن؟
از كسايي كه شونه هاشون مرهم و تكيه گاه اشكاي مردمه تا با گوشه اي از دلشون پلي بسازن تا مردم از روش رد بشن و فراموش كنن تو چه دنيايي هستن هرچند كوتاه، يا از آدمايي كه با دل سياهشون اشكاي آدما رو در ميارن تا درياچه بسازن روش پل بزنن از روش رد بشن يادشون بره دل چند نفر رو زير پا له مي كنن؟
بگم از كسايي كه انسان ماندن و انگيزه ادامه دارن يا آدمايي كه در كمال رضايت به صورتهاي حيواني تن سپردن؟
از آدمايي كه نمي دونن هنوز به اميد معدود انسانهاي باقي مانده بمانند يا به ناچار تن به به جنگل وحشي و درنده بسپارند ؟
هستن آدمايي كه هنوز به اميد پاكيه اونا زمين زنده بمونه؟