تبليغاتX
خدا از بس که پیداست نا پیداست!

آرام وساکت و خاموش بود!

غصه ای نداشت و بی تلاطم بود!
تمام روز رو به عمق آسمون فکر می کرد و خوش حال بود!

دریا رو میگم!!!!!

یه روز یه آبی بیکران بود بی موج و بی صدا  فقط به دریای بالا سرش فکر می کرد و گاهی به قایق هایی که میومدن دل می بست و قصه ی خودشو برای ماهی گیرا می گفت!

 هم ماهی گیرها  رو دوست داشت همه ماهیها رو اما کاری به اونا نداشت!

ساحل رو از دور دیده بود یه چیزایی هم از ماهی گیرا شنیده بود اما بهش نزدیک نشده

اما یه روز عاشق شد،عاشق سا حل ! این رو تو دلش حس کرده بود تو دلش قطره های  طلایی عشقبود !! هیچ وقت!!!عشق می جوشید و بیرون میومد انقدر جوشید تا موج به وجود اومد و برای اولین بار قطره های عشق دریا رو به ساحل رسوند اما از اون روز به بعد دریا هنوز این کاروادامه میده  ولی دیگه قصه شو برای ماهی گیرا نمی گه!

بعضی ها  معتقدند چون دریا هنوز عاشقه این کار رو ادامه میده! تا زمانی که سا حل بهش نظری کنه و اونو در آغوش بگیره، دریا خودشو خالصانه و بی دریغ روی شنهای ساحل می ریزه تا ثابت کنه هنوز عاشقه!

بعضی ها معتقدند چون سا حل اولین قطره های عشق دریا رو با عطش زیاد تو خاک خودش کشیده و عشق دریا رو نفهمیده دریا سالهاست که خودشو به سا حل می کوبه تا قطره های دلشو پس بگیره غافل از اینکه سا حل هر روز بازم قطره های اونو می کشه تو خودش!  

بعضی ها برعکس اینومیگن! میگن ساحلم عاشق دریا بود برای همین اولین بار عشق دریا رو با آغوش باز پذیرفت اما دریا اینو نفهمید. چون ساحل نتونست عشقشو به دریا نشون بده دریا عصبانی شده  و میخواد قطره هاشو پس بگیره برای همین سالهاست به سا حل سیلی میزه و با خشم خودشو به تن ساحل میکوبه اما سا حل حاضر نیست قطره ها رو پس بده هر روز مثل روز اول قطره های دریا و می گیره تا دریا بفهمه ساحلم عاشقه اما...!

بعضی ها میگن اول سا حل عاشق دریا شد و خودشو کم کم تو دل دریا جا کرد و حالا سالهاست دریا دست محبت به سر سا حل میکشه!

بعضی هام میگن اون دوتا عاشق همند دریا خودشو به دست ساحل سپرده تا اون قطره قطره ها دریا رو  به دل خودش ببره!

...!

خواهر کوچولو

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 23:48  توسط خواهر کوچولو  | 



 

 

خداوند بی نهایت است و لا مکان و لا زمان.

اما به قدرفهم تو کوچک می شود

و

به قدر نیاز تو فرود می آید

و

به قدر آرزوی تو گسترده می شود.

یتیمان را پدر می شود و مادر....

محتاجان برادری را برادر می شود.

نا امیدان را امید می شود.

گمگشتگان را راه می شود.

در تاریکی ماندگان را نور می شود.

رزمندگان را شمشیر می شود.

پیران را عصا می شود.

محتاجان به عشق را عشق می شود.

خداوند همه چیزمی شود همه کس را.

به شرط اعتقاد به شرط پاکی دل به شرط طهارت روح به شرط پرهیز از معامله با ابلیس.

بشویید قلب هایتان را از هر احساس نا روا و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف و زبانتان را از هر گفتار ناپاک و بپرهیزید از ناجوانمردی ها ناراستی ها نامردمی ها...

چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه بر سر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند.

و

در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خوند...

مگر اززندگی چه می خواهید !!! که در خدایی خدا یافت نمی شود ؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 15:57  توسط خواهر کوچولو  | 



ای مضمون آب وآینه ،

ای نجابت سبز،

ای رایحه صبح ،

خورشید رو به تو نماز می گذارد

ومهتاب بر بوریای ساده تو به تمنا می نشیند.

ای بلندای قامت سپیده !

ای مفهوم سبز ولایت !

ای زهره !

ای زهرا!

ای صداقت محمد

ای زبان علی

ای اسطوره مهر



سلام بر صورت نیلی

سلام بر پهلوی شکسته

وسلام بر خسوف غمگینانه تو !

روز مادر یعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو٬ صبوری


روز مادر یعنی به تعداد همه روزهای آینده تو٬ دلواپسی

روز مادر یعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو٬ بیداری

روز مادر یعنی مرور ۹ ماه خاطرات در او زنده بودن و با او تپیدن

روز مادر یعنی بهانه بوسیدن خستگی دستهایی که عمری به پای بالیدن تو چروک شد

روز مادر یعنی بهانه در آغوش کشیدن زنی که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود

روز مادر یعنی باز هم بهانه مادر گرفتن...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 0:44  توسط خواهر کوچولو  | 



عید زیبا بود و امید عیدی گرفتن

خرداد زیبا بود و امید سه ماه تعطیلی

پاییز زیبا بود و امید دیدن دوباره همکلاسیها

این سال دیگه میریم راهنمایی . دو سال دیگه میریم دبیرستان . یکسال دیگه دیپلم و

مدام این جمله روی زبونمون بود .

وقتی بزرگ شدم ... وقتی بزرگ شدم ...

با هر نوبرانه چشمها رو میببستیم و آروز میکردیم ...

چقدر آرزو داشتیم .

دنیا دنیا امید

روزی که نوبرانه زردآلو بود و چشمها رو بستم و خواستم در دل آرزویی کنم و هیچ چیز از دل به زبان نیامد و فهمیدم بزرگ شدم

چشم رو باز کردم و نوبرانه زرد آلو در دستم و من بی آرزو . چقدر بزرگ شدن درد آور بود

بزرگ شدیم و هیچ نشد

حالا از مهر تا خرداد هر روز مثل دیروز و از خرداد تا مهر امروز مثل دیروز . هر سال که گذشت هیجان ها کم تر و کم تر شد .

سالها تکراری تر

کار و کار و کار برای هیچ

آرزو ها حسرت شد و ماند، بیم‌هایی که داشتیم که روزمرگی رو دچار نشیم شد زندگی، و فهمیدیم که زندگی چیزی نیست جز همانی که بزرگترها داشتن و ما می‌ترسیدیم از دچار شدن بهش

آخرین بزنگاه بود بزرگ شدن .

دیگه می‌تونستیم از خیابان ها رد بشیم .

ردشدیم بارها و بارها و بی پناه

خوشا روزهایی که نمی‌توانستیم و دست‌ها‌یم را به دست بزرگ و نرم پدرمی‌دادیم و طعم تکیه گاه را می‌چشیدیم

بزرگ شدیم و همه شبها به تنهایی گذشت و خوشا شبهایی که بهانه مریضی و ترس به تختخواب بزرگ و نرم پدر و مادر می‌لغزیدیم و خوش می‌خوابیدیم ...

بزرگ شدیم و دستها به جیب رفت و روبروی دستگاه بی‌حس و سرد عابر بانک پول می‌گیرم،

و چه کیفی داشت ده تومانی و پنجاه تومانی هایی که از دست پدر می‌گرفتیم با لبخند .

دیگه نه امیدی به سال دیگه . نه به خرداد ونه به مهر .

تا بچه هستیم بزرگ شدن چه امید شیرینی است و بزرگ که می‌شویم بچگی حسرتی بزرگ .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 10:30  توسط خواهر کوچولو  | 



يوسف‌ عزيز! براي‌ ما خوابي‌ ببين‌ كه‌ جهان‌ بدون‌ رويا مي‌ميرد. يوسف! ما خواب‌ ستاره‌ نمي‌بينيم. خواب‌هاي‌ ما پر از گاوهاي‌ لاغر است‌ و خوشه‌هاي‌ خشك. پر از مردماني‌ كه‌ نان‌ بر سر نهاده‌اند و مرغان‌ از آن‌ مي‌خورند...
يوسف! ما تعبير خواب‌هايمان‌ را نمي‌دانيم. ما چيزي‌ نمي‌كاريم. و فردا كه‌ برادرانمان‌ برگردند ماييم‌ و شرمساري‌ و دست‌هاي‌ خالي. ماييم‌ قحط‌ سال‌ وفاداري.
يوسف! تو نيستي‌ تا راه‌ را نشانمان‌ بدهي. ما مي‌رويم‌ و در پس‌ هر گامي‌ چاهي‌ است. دنيا پر از دروغ‌ و پيرهن‌ پاره‌ خون‌آلود است.
يوسف! قرن‌ هاست‌ كه‌ به‌ چاه‌ افتادهايم‌ و سالياني‌ست‌ كه‌ كاروانيان‌ به‌ بهايي‌ اندك‌ ما را خريده‌اند..
يوسف! به‌ ما بگو كه‌ چگونه‌ عزيز شويم.
يوسف! ديري‌ست‌ كه‌ زليخا فريبمان‌ مي‌دهد. ديري‌ست‌ كه‌ پيرهنمان‌ را مي‌درد و ما هرگز نگفته‌ايم. زندان‌ دوست‌ داشتني‌تر است‌ از آنچه‌ مرا بدان‌ مي‌خوانند.
يوسف! يعقوب‌ منتظر است. پيرهن‌ ما. اما بوي‌ عشق‌ نمي‌دهد.
يوسف! براي‌ ما خوابي‌ ببين. جهان‌ بدون‌ رويا مي‌ميرد. روياي‌ گاوهاي‌ فربه‌ و خوشه‌هاي‌ سبز.
رويايِ‌ ستاره
هایي‌ كه‌ سجده‌ مي‌كنند.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 8:47  توسط خواهر کوچولو  |